از وفا تا جفا |
|
گلم تولدت مبارک درست ۲۳سال پیش...
یکی اومد توی این دنیا... بی خبر از اینکه ۲۳سال بعد خودش میشه یه دنیا... واسه یه نفر... اون موقع همه میدونستن که یه گل داره توی این دنیا میشکفه... اما نمیدونستن کی بیشتر از همه این گل رو دوسش داره... اما ۲۱ سال بعد یکی پیدا شد که عاشقانه این گل رو دوست داشته باشه... دوست داشته باشه از ته ته دلش......... بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ شهریور مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
نازی
نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 17:9 |+|
حرف اخر نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 3:32 |+|
فراموشی حکایت غریبیست که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 15:34 |+|
برایش میسرودم پرسيد مرا بیشتر دوست داری یا شعر دیگر هرگز شعر نسرودم رفت تا شاعر دیگری برای خود بیابد نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 15:32 |+|
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یک قفس شب و روزش بی نفس همه ی ارزوهاش پرکشیدن بود و بس تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا تا با هم پربکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید با خودش یه عهدی بست رفت و تو قفس نشست نفس سردی کشید دیگه بعد اون قفس رنگ دلتنگی نداشت توی دوستی شاپرک ذزه ای هم کم نذاشت تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید اسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زد و مرد مرغ عشق شاپرک و دست خدا سپرد نگاهش به اسمون تا که دق کردشو و مرد نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 2:27 |+|
بهانه کنار اشنایی تو اشیانه می کنم فضای خانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم بهانه قشنگ من برای زندگی نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:27 |+|
عاشقان من سست پيمان نیستم ترک کردم گر که یار خویش را دوستان یک لحظه از من بشنوید تا بگویم حال زار خویش را روزگاری بهر یاری بی وفا صرف کردم روزگار خویش را خوب چون در عاشقی کارم بساخت رفت و اخر کرد کار خویش را رفت و پيدا کرد یار دیگری برد از خاطر قرار خویش را من نکردم ترک زین سنگین دلی دلبر ناسازگار خویش را بلکه چون او دیگری را داشت دوست سخت دیدم کار و بار خویش را دیدم از این بباید در جهان دوست دارم یارِ یار خویش را چون نمیگنجید در یک دل دو مهر ترک کردم پس نگار خویش را نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 1:52 |+|
ارزو میخواستم تو به من عادت نکنی من به تو عادت کردم میخواستم تو عاشقم نباشی من عاشقت شدم میخواستم من برات مثل بقیه باشم تو برام از همه مهم تر شدی میخواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی من سکوت کردم میخواستم هیچ وقت ازارم ندی خودم تا حد توانم ازارت دادم میخواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم میخواستم تا همیشه بهم خوبی کنی من به تو بدی کردم میخواستم بری دنبال زندگیت اما تو همه زندگیم شدی ارزو کردم ارزوت از یادم بره دیدم همه وجودم شده ارزو خواستم بمیرم و راحت شم دیدم جون من تویی نمیتونم..... حالا دیگه فقط یه ارزو دارم با تو باشم تا همیشه تا ابد نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 1:35 |+|
تنهایی من آموخته ام که .. باد با چراغ خاموش کاري ندارد .
نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 22:24 |+|
ناز اگه صد بار دل عاشق منو خون بکنی رو دلم غم بذاری دردمو افزون بکنی ناز کنی عشوه کنی زخم زبونم بزنی قهر کنی اشتی کنی اتیش به جونم بزنی نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت نوشته شده توسط نازی و اشکان تاریخ دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 15:33 |+|
|